تبليغاتX
پرده دار
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 2:34 تشییع نادر!

 

 

 

"من با جهان شادمانه وداع می کنم، تو با من غمگنانه وداع مکن"

 

پ ن۱: جمله ی بالا از نامه ی چهلم نادر خطاب به همسرش است. دسترسی به کتاب نداشتم و نمی دانم عین جمله را نقل کرده ام یا نه؟

پ ن۲: مراسم امروز عجیب ترین تشییع جنازه ای بود که تا به امروز دیده ام. همسر و فرزندان نادر را کمتر نالان و اشک ریزان دیدم و بقیه ی حاضران را هم. و مگر نه اینکه خطاب نادر در چهل نامه فقط همسرش نیست؟

پ ن۳: بعد از مراسم احساس سبکی می کردم و حالم خیلی خوب بود. امروز روز نادر بود و حضور نادر رو در همه جا و همه کس دیدم، بسیار بسیار پررنگ تر از اونکه فکرش رو بکنی. مراسم خاکسپاری با پخش ترانه ی فیلم "سفرهای دور و دراز هامی و کامی" با صدای محمد نوری و شعر و آهنگ نادر و با همراهی و زمزمه ی حاضران به پایان رسید: ما برای بوییدن عطر گلی ناشناس چه سفرها کرده ایم...

 

  | لینک ثابت |

جمعه هفدهم خرداد 1387 3:6 شکواییه

 

سلام علیرضای عزیز!

شنیدن خبر رفتن نادر توی اس ام اس یه دوست قدیمی شُک بهم وارد میکنه، اما انگار تا وقتی صفحه ی خبرگزاری بالا نیاد و من خبر رو اونجا نخونم باورم نمیشه، شاید هم دلم میخواد باور نکنه. وقتی تو خبر اول ایسنا اثری نمی بینم خوشحال میشم، خبر دوم هم، اما خبر سوم با تموم سنگینی بارش رو سرم هوار می شه.

همین یکی دو هفته ی پیش بود که مصاحبه ی "فرزانه" ی نادر رو تو همشهری جوان خونده بودم که می گفت "تنها به معجزه ی دعای دوستداران نادر که حتی از دورترین نقاط کشور (یکی از روستاهای مراغه) تماس می گیرند و جویای حال نادرند امیدواره" و من هم امید تو دلم ریشه می زنه اما... نمی دونستم که عصر معجزه هم گذشته! وقتی نادر با اون هیبت جسم و روحش نمی تونه این "خراب شده" رو تاب بیاره، دیگه من چه توقعی از خودم دارم؟ به کجا امید ببندم؟ به معجزه؟!

سال ۸۴ تو مراسم بزرگداشت نادر توی "خانه ی هنرمندان" که خودش هم اومده بود، وقتی نادر رو به خونه می بردن آروم دنبالش راه افتادم. وقتی از راه پله ها پایین می بردنش، با اونکه برای بلند کردن جسم پر هیبت اما رنجورِ نشستهِ بر ویلچرش، نیاز به کمک اطرافیان بود اما من ترجیح دادم که میدونو برای بقیه خالی بذارم و خودم اونطرف تر به "تماشا" بایستم. بیرون باغ هنر وقتی می خواستن نادرو به ماشین منتقل کنن، نادر لحظه ای نگاهی به من که تو تمام این مدت چشم ازش بر نداشته بودم انداخت و من چه لذتی بردم از این نگاه، انگار نادر نگاهش رو به من "هدیه" می داد. اما حسرت خوردم که چرا دوربین نداشتم تا از این نگاه عکسی ثبت کنم برای خودم... راستی! تو میدونی چرا دنیا اینقد با خودش حسرت داره؟!

سایت نادر ابراهیمی

رجعت: هاشم

آخرین عاشقانه ی آرام: محمد

یک روز عاقبت قلبت راخواهم شکست...: عطیه

نادر ابراهیمی درگذشت: ماه

 

  | لینک ثابت |

 

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است... هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست... ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم... "ترس" سوغات آشنایی هاست...

 

  | لینک ثابت |

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 2:51 افشین قطبی

 

یادداشت حبیب رضایی را برای افشین قطبی دوست داشتم.

  | لینک ثابت |

جمعه دهم خرداد 1387 17:21 عسلو!

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد...


ادامه مطلب
  | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 2:18 پرسپولیس

 

...


ادامه مطلب
  | لینک ثابت |

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 2:22 دستفروش

 

...


ادامه مطلب
  | لینک ثابت |

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 0:26 لبنان

 

  | لینک ثابت |

پنجشنبه یکم فروردین 1387 6:14 مستی نوشت 3!

 

...


ادامه مطلب
  | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 0:49 روزهای زندگی!

 

 

پ ن: زمستون سرد و سختیه! میرم دنبال بهار و شاید با بهار برگردم.

پ ن:یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن         با من تلاش کن که بدانم نمرده ام