خاطره ای از شنبه30 خرداد1388- بیمارستان دکتر شریعتی و شهادت «ندا آقا سلطان»
هیچ کس نمی خواست بگوید: پایان عملیات احیا!!!
با صبا در چمن لاله چنین می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
حدود ساعت 5:30 عصر بود که پرستار وسط راهروی بیمارستان داد زد:«شروع شد! اولین تیر خورده رو آوردن.» اورژانس از ظهر با اعلام قبلی ستاد بحران، خالی شده بود. همه مریض های غیر بحرانی و حتی نیمه بحرانی هم یا از اورژانس ترخیص شده بودند یا به بخش ها فرستاده شده بودند و حدود پنج ساعتی بود که همه ما توی بخش و درمانگاه اورژانس بیمارستان دکتر شریعتی بیکار بودیم و منتظر این لحظه. البته همه امیدوار بودیم که علیرغم تمام شواهد و قراین، هیچ تیری شلیک نشود و هیچ ایرانی زخمی. اما همه می دانستیم که جنگ شروع شده. همه می دانستیم که صحبت های دیروز، خواسته و ناخواسته یک اعلام جنگ جدی بر علیه همه کسانی است که انتخابات 22 خرداد را یک دروغ بزرگ میدانند. همه بچه ها، اینترن ها، رزیدنت ها و پرستارها از من می پرسیدند که امروز چه خبر است و من هم که می دانستم خودم را به کوچه علی چپ می زدم و می گفتم:«مجمع روحانیون که بیانیه صادر کرده و از مردم خواسته تجمع نکنن. فکر نمی کنم خبری باشه.»
صبح هم که داشتم می آمدم بیمارستان، مادرم چندین بار قسمم داد که مبادا بیمارستان را به سمت میدان انقلاب ترک کنم. حتی خواهرم هم سر ظهر زنگ زد و ملتمسانه همین خواسته را تکرار کرد و حتی احساسات من را به بازی گرفت و از خواهر زاده ام خواست که او هم التماس کند. اما من می دانستم که قرار نیست امروز سهمی در این طوفان داشته باشم. می دانستم که امروز، خواسته یا ناخواسته خس و خاشاکی هستم، مورد قبول و آرزوی مردی کوتاه فهم و کوتاه بین که گربه دست آموز قدرت و غلام حلقه به گوش شیطان شده است. همه این ها را وقتی که داشتم به سمت در می رفتم تا از اولین مصدوم استقبال کنم هم می دانستم اما می خواستم با تلاش پزشکی خودم شاید به چشم شلیک کنندگان خس و خاشاک باشم.
مهمان اول این سفره، پیرمردی دندانپزشک بود 61 ساله که به گفته خودش در حالی که از کنار خیابان امیرآباد در حال رد شدن بود، مورد اصابت گلوله کلت قرار گرفته بود. پیرمرد خیلی خوش شانس بود که گلوله به کتف راستش خورده بود و حتی وارد حفره سینه ای نشده بود. به فاصله خیلی کمی، یک پیکان شخصی جوانی 26 ساله را آورد که او هم با کلت کمری مورد اصابت گلوله در ناحیه شکمی قرار گرفته بود. و توسط یکی از هم قطارهایش در حالی که فریاد می زد:«الله اکبر! به ایرانی شلیک می کنند.» وارد اورژانس شد.
با یک چشم به هم زدن تمام اورژانس پر شد از تیر خورده و در همین حال بود که دختری وراد اورژانس شد که قرار بود بعدها معروف شود. دختری ساده و شاید حتی تا اندازه ای شکننده. از جنس همان دخترهایی که معلوم بود با یک تشر سه چهار روز تب می کند و می افتد گوشه خانه. یکی از جنس تمام دخترانی که هر روز توی همین خیابان امیرآباد از کنار آدم می گذرند و شاید دورترین موجودات هستند به این کولی بازی های ارباب رسانه های دولتی.
دختری که بالای پرونده اورژانسش نوشته بود «ندا آقا سلطان، 26 ساله» و به خاطر تیر خوردگی مستقیم به جلوی قفسه سینه و پارگی احتمالی بزرگترین شریان هر انسان (آئورت) حدود ساعت شش با ایست قلبی وارد اورژانس بیمارستان داریوش کبیر سابق و دکتر علی شریعتی فعلی شد هیچ شباهتی به آشوب و اغتشاش گرانی نداشت که نظام در روزهای 22 تا 29 خرداد از آن ها هر روز مردم را می ترساند و می خواست به همه این باور را القا کند که تیر مستقیم حداقل پاداش ایشان است.
ندا در حالی وارد اورژانس شد که احتمالا به واسطه پارگی همزمان آئورت و نای دچار بالا آوردن حجم زیادی از خون هم شده بود و تمام صورتش هم سرخ بود. اما تمام علت ایست قلبی او را می شد در عمق یک سوراخ 0.5*0.5 سانتی متری پیدا کرد. سوراخی که همه اورژانس و همکاران را شوکه کرد. همه می دانستیم که در هیچ کجای دنیا برای چنین مصدومی هیچ کاری نمی توانند بکنند. همه می دانستیم که هیچ امیدی در کار نیست. اما تلاشی مذبوحانه، همه ما را به سمت او کشاند. بیماری که قاعدتا هیچ بهره ای از عملیات احیا نمی برد، شاید تنها به دلیل احساس ادای دین پزشکان و پرستاران حدود 45 دقیقه تحت پیشرفته ترین مراحل عملیات احیا قلبی ریوی قرار گرفت و انگار هیچ کس جرات نمی کرد که مثل روزهای عادی، به صفحه مونیتور نگاه کند و بگوید:«پایان عملیات احیاء! ما هر کاری از دستمان بر می آمد کردیم. خدا رحمتش کند.»
ندا احیا می شد و من و همه می دانستیم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. همه ما می دانستیم که گلوله ای که از پول نفت من و تو و ندا تهیه شده، به جای محافظت از ایران و ایرانی، جان یک ایرانی را گرفته است. احیای ندا شاید تلخ ترین تجربه پزشکی تمام تیم احیا بود و انگار هیچ کس نمی خواست باور کند که ما این بازی را باخته ایم. این بازی در خیابان و جلوی چشم تمام مردم، به نفع همان لباس شخصی مزدور که گلوله را رها کرده بود به پایان رسیده بود تا او هم احتمالا همین روزها در خاطراتش از نفله کردن یک انسان با افتخار بنویسد و بگوید که از اصول نداشته اش با گلوله گرم در برابر کسی دفاع کرده است که حتی زور بازو هم نداشت، چه برسد به اسلحه سرد.
از لحظه ورود ندا به اورژانس هر 30 ثانیه یک بار از خودم می پرسیدم که چرا آن مزدور ندا را با لگد نزد؟ چرا با باتون برقی و غیر برقی به جانش نیفتاد و حداقل چرا تیر را به پایش نزند؟ اگر قصد او متفرق کردن جمعیت بود آیا ندا به این روش ها به خانه اش فرار نمی کرد؟ در کجای دنیا، برای متفرق کردن جمعیت، تیر را به قلب انسان ها می زنند به جز در ایران و در خرداد1388؟
تیم احیا یکی یکی خسته می شدند و پس از یک نگاه به صورت خونین ندا که در پس زمینه روسری مشکی اش دیده می شد اتاق را ترک می کردند، تا این که بعد از چند دقیقه جسم بی جان ندا ماند و اتاق معاینه نورولوژی اورژانس و دری را که قفل کردند تا مبادا...
شاید حدود یک ساعتی از نا امید شدن همه ما گذشته بود که صدای ناله از سالن انتظار اورژانس بلند شد. یک زن نسبتا مسن و یک زن میانسال داشتند با صدای بلند زجه می زدند و دو مرد که یکی از دو پا فلج نسبی بود و دیگری پیرمردی بود با سبیل های از بنا گوش در رفته و موهای دم اسبی و سفید و زرد با گریه داشتند ایشان را آرام می کردند و بقیه هم گریه می کردند. همراهان بیماران دیگر، پرستاران، پزشکان و من. اتفاقی که شاید هرگز در یک بیمارستان نمی افتد چرا که هر کس به فکر غم خویش است و پزشکان هم به حضور فرشته مرگ عادت کرده اند اما گویا هیچ کس برای ندا گریه نمی کرد. همه برای ایران گریه می کردند و برای خودشان که باید هنوز را ادامه دهند.
پیر زن با صدای بلند فریاد می زد. «خدای بی ناموس! خدای بی همه چیز! خدای بی شرف!چرا ندا؟» و من دلم شکست. و من خیلی دلم شکست. هیچ وقت مانند آن روز دلم برای خدا نسوخته بود. هیچ وقت مانند آن روز دلم برای موعود تنگ نشده بود. هیچ وقت مانند آن روز پیش خودم نخوانده بودم که «فاغث یا غیاث المستغیثین»« پس فریادرس دادخواهان به فریادرس». پیش خودم گفتم:« خدا کاری بکن وگرنه این گرگ ها به نام تو همه را می درند.» و بازهم دلم شکست. اصلا مهم نبود که به جز ندا چندین نفر دیگر هم در بیمارستان های دیگر در شنبه خونین 30 خرداد تهران کشته شده اند. اصلا مهم نبود که دوشنبه 25 خرداد هم در خیابان آزادی چندین نفر با تیر مستقیم به سر و سینه شهید شدند و حتی شاید مهم نبود که یک هفته ای بود از تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهرانی ساکن کوی و جنازه بعضی از شهیدان آن ها خبری نبود. مهم این بود که به همه ما ثابت شد که این جماعت برای جان ایرانیان ارزشی قایل نیستند. کیفیت و کمیت این اثبات بزرگ و این برهان قاطع در برابر اصل ماجرا بی اهمیت بود. بدیهی بود که چنین افرادی برای رای و نظر ایرانیان نیز هیچ احترامی قایل نباشند.
آن دو مرد به همراه چند انسان درشت اندام، بعد از کلی حرف و حدیث وارد اتاقی شدند که ندا را در خود جای داده بود و آرام گریستند و تا می خواستند گریه خود را آشکار تر کنند با مردی روبرو می شدند که به ایشان می گفت:«ما با هم طی کردیم. ما با هم قرار گذاشتیم.» و بغض خود را می خوردند.
من هم که گریه ام بند نمی آید، توسط دوستان احاطه می شوم تا مبادا بعضی ها متوجه گریه ام شوند. همه هنوز هم بهت زده اند. همه هنوز هم نمی دانند که چه شده است و همه هنوز هم با نگاه خود خون ندا را که روی موزائیک سفید بخش ریخته است نگاه می کنند.
چقدر احساس می کنم که ندا تنها بود و چقدر احساس می کنم که امروز او ارزشمند است. او می توانست سال ها عمر کند و احتمالا چهل پنجاه سال دیگر با سرطان یا سکته قلبی به همین اورژانس که نمی دانم آن زمان به نام کدام بزرگ بود بیاید و خیلی خاموش و آرام بمیرد اما سرنوشت او چیز دیگری بود. سرنوشت او شهادت بود حتی اگر همان گونه که پیرمرد می گفت اصلا برای تظاهرات بیرون نیامده باشد. جان او ارزشمند بود چرا که می توانست شنبه در خانه پدری محبوس و محفوظ شود اما نشد.
پ ن: از ترس فيلتر شدن وبلاگ دكتر، يادداشت را اينجا كپي كردم.
تلاش ستودني دوست عكاسم جواد منتظري
حرفهاي زيادي براي گفتن دارم اما دست و دلم به نوشتن نمي رود، شايد امروز و فردا روايتهايم را از مشاهدات اين روزهايم تصوير كنم. مي دانم كه بايد اين كار را انجام دهم اما...
ديروز اما وقتي جوانان بسيجي را ديدم كه با نعره ي "حمله" به طرف مردم يورش مي بردند باز ياد يادداشت هاي "شاه آمد" و "شاه رفت؟" هوشنگ اسدي افتادم. اين يادداشتها را به انگيزه ي يادآوري آن نكته ي اخلاقي - كه او در يادداشت آورده- براي خودمان، اينجا مي آورم:
شاه آمد
هوشنگ اسدي
همان روز که روزنامه ها با تيتر "شاه رفت" در آمدند، در ميادين مجسمه اش را پائين کشيدند؛ در کوچه عکس هايش را دريدند و در خيابان ها پايکوبي و شادماني کردند، آنروز بود که شاه آمد.
گمانمان که "شاهگ" يکي است که از دو هزار و پانصد سال پيش، به زور و به نام هاي گوناگون تاج بر سر نهاده، خود را فر ايزدي و مهر آريا مي خوانده و بر ما حکم مي رانده است. هم او شلاقمان مي زد، و به زندانمان مي برد اگر به فرمانش نبوديم و يا در درستي حرف و رفتارش چند و چون مي کرديم. و روزي که بعد از تاريخي طولاني - يعني همه تاريخ ايران – "آخرين شاه" با چشماني گريان رفت، ما زخميان، شلاق خوردگان، زندان رفتگان، ممنوع شدگان، ما مدعيان آزادي همگان و برابري بشريت، مناديان آزادي ليبرالي و عدالت سوسياليستي و بهشت مذهبي؛ تاج شاهي را که هزاران پاره شده بود بر سر گذاشتيم. جامه دريده سلطنت را پوشيديم، سلاح هاي آتشين را از سربازخانه بيرون ها بيرون آورديم و بدست گرفتيم، بر تانک ها سوار شديم. و اگر همه اينها بدستمان نيفتاد، مشت داشتيم که بر دهان ها بکوبيم و دهان که رگبار تهمت بباريم.
شاه که يکي بود، تکثير شد. نه، شاه که در ما بود، سر بر آورد. آنکه زنداني شاه بود، زندانبان شد. آنکه فرمان مرگ گرفته بود، جامه فرمانده جوخه آتش پوشيد. ديگري که قلمش را شکسته بودند، فرمان به شکستن قلم ها و بيشتر به بريدن دست ها داد. رقابت درشاهي بالا گرفت. هر که بيرحمتر، شاهتر. هر که خون بيشتر ريخت و گلوي بيشتري دريد به ميراث شاهي نزديکتر.
شاه دو هزار و پانصد ساله به خلوت خانه ها کاري نداشت، شاهان نوپا به جست وجوي اتاق هاي خواب همسران بر آمدند. زنجيريان ديروز، دشمنان امروز شدند. آنکه ديروز با من به شکنجه گاه مي رفت، امروز مرا خائن مي خواند.
ديداري عجيب در خاطره ام نقش بسته. مي تواند مثالي تاريخ باشد. همان روزهاي اول انقلاب با رحمان هاتفي در خيابان ارديبهشت وارد کتابفروشي شبگير مي شديم که سينه به سينه سعيد سلطان پور در آمديم. سعيد نگاهي به رفيق سال هاي دراز زندان و شنکنجه اش رحمان انداخت. سبيل هاي کلفتش را جويد و گفت "خائن." رحمان تا فرق سرش سرخ شد. رحمان و خيانت؟ سعيد که او را خوب مي شناخت، زير لب نام حزب رحمان را بر لب راند و رفت. دليل خيانت رحمان که لب جوي نشسته و رفتن رفيقش را مي نگريست اين بود که به حزبي معتقد بود که سعيد آن را خائن مي دانست. و شاه سومي که در خلوت مي خنديد، سعيد و رحمان را يکايک به قتلگاه برد و خنجر بر گلويشان کشيد. منتظر نماند که از آندو که اکنون شهيدانند، يکي را فرصت بدست بيايد که صلابت شاهي خود را بر گردن ديگري آزموني باشد.
و شاه سوم فقط قاتلان رحمان و سعيد و عامران آنها نيستند. شاه سوم منم. توئي. اوست. مائيم. شاه منم ، توئي، اوست. مائيم. شاه همکار نازنين هر روز من است که با هم چوب استبداد ديني را خورده ايم و در نزديکي هم آواره ايم؛ و صبح که برمي خيزد تا باز هم عليه "حذف" مصاحبه کند يا بنويسد، ادامه سناريو حذف مرا در ذهنش کامل مي کند. شاه آن خانم مقاله نويسي است که در جواب نامه اي براي خواندن يک رمان، تيغ تيز بر مي کشد و همه کساني را که در دوران اصلاحات در ايران فعال بوده اند، به اتهام خيانت بر خاک و خون مي کشد. شاه آن آقايي است که کتابي چهار جلدي تاليف مي کند، تا خود و همفکرانش را قهرمان قهرمانان زندان هاي جمهوري اسلامي معرفي کند و "ديگران" را در مسند خيانت بنشاند. شاه آن جواني است که شعر هم مي گويد، نمايشنامه هم مي نويسد و در شهري از آلمان براي گذران زندگي تاکسي مي راند و روزي را انتظار مي کشد تا نوبت "انتقام" برسد. فهرست اعدامش را هم در داشبورت بنزش آماده دارد. باور کردني نيست، اما واقعيت دارد که گوگوش و اکبر گنجي با هم در فهرست انتقام او به انتظار نشسته اند.
*
در چنين روزي – ۲۶ دي که روز رفتن محمدرضاشاه پهلوي از ايران است - پرسشي را که با من بود با ديگران در ميان گذاشتم. مقاله "شاه رفت؟" که در پايان اين مطلب براي رجوع تکرارش کرده ام، سئوالي را طرح مي کرد که اکنون ۲ سال بعد از انتشار آن پرسش و ۲۸ سال بعد از رفتن شاه از ايران، پاسخش را گرفته ام. و در اين پاسخ است که همه ويراني ايران را مي بينم و فردا را مخوفتر از ديروز مي يابم.
"شاه" آنکه قرن ها دشنامش مي داديم، با همه فصل هاي خونينش، اگر در دور دست به بابل رفت به فتح لوح آزادي با خود داشت و در زمانه نزديک به ما اگر مرداني که به کشتنش برخاسته بودند امان خواستند، فرمان بخشش داد و آنان را در تلويزيون کشور کنار بسته نزديک "ملکه" نشاند.
آن "شاه" تاريخي پيش از انقلاب و حتي بعد از آن براي حفظ ظاهر هم شده دادگاهي داشت و دادستاني و کيفرخواستي و حکمي. "شاه" تاريخي خود شاه و حاکم و نويسنده و قاضي و مجري حکم نبود.
و شگفتا! شاهاني که من باشم، توباشي، او باشد، ما باشيم از تبار شاهي تنها خون ريختن را آموخته ايم. هر روز بي دادگاه و قاضي حکم خيانت و ارتداد صادر مي کنيم. مي خواهيم قربانيان ما که حتي مجال دفاع به آنان نداده ايم، نزد ما توبه و گذشته خود را جبران کنند. فرمان تاريخي اين است: همه بايد چون من بينديشند ورنه جلادان با نقاب هاي رنگارنگ آزادي و تساهل و عدالت و بهشت بر درگاه ايستاده اند.
۲۸ سال پيش در اينطور روزي تنها يکي از ميليون ها "شاه ايراني" رفت. روزي که "شاه" درون ما برود، حتي اگر هزار سال ديگر باشد بايد رفتن "شاه" را جشن بگيريم.
۲۶ دي ۱۳۸۵ – پاريس
*****
شاه رفت؟
هوشنگ اسدي
صبح ۲۶ دي ماه ۱۳۵۷ تحريريه کيهان غلغله بود. ده روز پيش از آن اعتصاب بزرگ مطبوعات ـ که داستان آن فراموش مانده ـ پايان گرفته بود و براي اولين بار بعد از مرداد سال ۱۳۳۲، مطبوعات کاملا مستقل و "آزاد" منتشر مي شدند. بهاري کوتاه و دلپذير که فقط دو ماه و نيم طول کشيد و پيش از آمدن نسيم نوروزي زير استبدادي نوزا که مي رفت جانشين استبداد کهنه شود، به زمستان سرد و خونين دير پا يي مبدل شد.
رحمان هاتفي که به رهبري او کيهان پيشتاز عرصه هاي انقلاب بود، سردبير بلامنازع بود و نگارنده اين سطور به همراه روزنامه نويس قديمي، محمد بلوري که رحمان او را پيرمرد خنزر پنزري مي ناميد، معاونين رحمان بوديم.
آن روز، هنوز بعد از اين همه خون و حادثه در يادم هست، مصطفي اميرکياني روزنامه نويس قديمي که سرنوشتي جز خانه نشيني نيافت، آستين ها را بالا زده بود و انتظار مي کشيد تا از تلويزيوني که به تحريريه آورده بودند، گزارش خروج شاه را ببيند و بنويسد. شاهرخ صداقتيان روزنامه نويسي از نسل ما که او هم سرنوشتي جز مهاجرت نيافت به فرودگاه مهرآباد رفته بود تا از نزديک رفتن شاه را گزارش بدهد. من مسئول ارتباط مستقيم با شاهرخ بودم و گزارش هاي لحظه به لحظه او را به اطلاع تحريريه مي رساندم که نويسندگان و خبرنگاران آن مانند اشباح بين ميز سردبيري و تلويزيون مصطفي در گردش بودند. شک نبود که "شاه" مي رود. روز قبل رحمان هاتفي را به "شوراي انقلاب" خوانده بودند و رئيس شورا به او گفته بود: "توافق شده شاه بدون خونريزي برود. ما روزنامه ها را به همکاري دعوت مي کنيم." عين اين سخنان را ساعتي بعد آخرين رئيس ساواک هم به سردبير کيهان گفت. رحمان از او پرسيد: "ارتش؟" او جواب داد: "توافق همه جانبه است."
اين اخبار مي گفت "شاه" مي رود. اماهيچکس باور نمي کرد. ارتش و ساواک هنوز با قدرت تمام حضور داشتند و رفتن "شاه" را سخت مي شد باور کرد و بازگشت سريعش را آسان.
از صبح آن روز بحث در "ميز سردبيري" ادامه داشت. تا روز قبل از آن با توافق سردبيري اطلاعات، هنوز از شاه به فعل جمع نام برده مي شد: "گفتند... رفتند..." و همين دستاورد بزرگي بود که "اوامر مطاع ملوکانه" به فعل جمع تنزل پيداکرده بود. اما امروز اگر شاه مي رفت، هنوز بايداز فعل جمع استفاده مي کرديم؟ رحمان لحظه اي انديشيد و جواب داد: "نه. در اين رفتن بازگشتي نيست. شاه مرد." و از من خواست با هيات سردبيري اطلاعات هماهنگ کنم. قرارمان اين بود که در مباحث اساسي دو روزنامه اصلي کشور به يک شيوه عمل کنند که خطر دامنگير يک روزنامه نشود. من تلفني با محمد شمس معاون زنده ياد غلامحسين صالحيار صحبت کردم و موضوع را در ميان گذاشتم. بعد از چند تماس تلفني قرار شد:
۱ ـ تا خروج قطعي شاه صبر کنيم
۲ ـ تيتر "شاه رفت" را باحروف ۸۴ سياه به عنوان تيتر يک روزنامه به چاپ برسانيم
توافقي که دقيقا انجام شد. نمي دانم چرا استاد صالحيار در سال هاي پاياني عمر خود، درمصاحبه اي گفت: "من تيتر زدم: شاه رفت..." گمانم زمان حوادث را از خاطر او زدوده بود.
بعد از اين توافق من به تلفن چسبيده بودم و آنچه را شاهرخ گزارش مي داد با صداي بلند تکرار مي کردم. پرويز آذري قوي ترين وعجيب ترين صفحه بند دنيا به قهرمان هاي مارکز مي ماند، از وقتي که از زندان شاه آزاد شده بود، اين لحظه را انتظار مي کشيد. حالا تيتر ۸۴ سياه "شاه رفت" توي کشويش بود. سيگارش را مي جويد و راه مي رفت. گاه مي آمد و دست روي شانه من مي گذاشت. چشمان سبز رحمان درخشش عجيبي داشت. هيچ کدام از نويسندگان و خبرنگاران بزرگ ترين روزنامه ايران که آن روزها در تيراژ ۷۰۰ هزار تايي منتشر مي شد، نمي دانستيم اعلام خبر "شاه رفت" که انتظارش را مي کشيديم، به معناي پايان عمر حرفه اي همه ما، زندان و شکنجه است. از آن جمع ۱۱۰ نفره اکنون فقط يک نفر در کيهان مانده، و بقيه سرنوشت هاي شگفت يافته اند که موضوع کتابي است.
سرانجام شاهرخ بي تاب از آن سوي خط گفت:
ـ هوشنگ، هوشنگ، شاه رفت.
باور نمي کردم.
ـ خودت ديدي؟
ـ خودم ديدم. شاه رفت.
گوشي را گذاشتم و با صداي بلند گفتم:
ـ شاه رفت.
تحريريه کيهان در سروري بي پايان فرو رفت که با صفحه اول روزنامه به خيابان ها رسيد و جشن بزرگ "شاه رفت" را بپا کرد.
*
وقتي در دادگاه ۶ دقيقه اي حجت السلام نيري ايستاده بودم و کيفرخواست خود را مي شنيد م که مرا مستحق اعدام دانسته بود، هنگام قرائت ماده سوم کيفرخواست: "همکاري با روزنامه کيهان زمان طاغوت..." همه اين لحظات از مقابل چشمانم گذشت، به دستان فربه "قاضي القضات" نگاه کردم و از خود پرسيدم:
ـ شاه رفت؟
*
۲۶ سال پيش در چنين روزي "محمدرضاشاه پهلوي" از ايران رفت. بعدها وقتي در سفري به مصر همراه با گروهي از مقبره او ديدن کرديم، دلم براي وارث تاريخ شاهنشاهي ايران گرفت که جايي چنين کوچک در کنار مقبره سلاطين مصر داشت. و ديرتر هنگامي که مصاحبه هايش را بدون عينک ايدئولوژي خواندم، دريافتم که او هم به سبک خودعاشق ايران بود، اما وقني اين عشق ثمره نفرت مي داد که "شاه" ايران مي خواست همه بي پرسش و انديشه به اين سبک گردن بگذارند. و سرانجام "محمدرضاشاه پهلوي" رفت، اما ميراث "شاه" باقي ماند. در روز رفتن او انبوهي که در خيابانها رفتن "شاه" را جشن گرفته بودند، شاهان کوچکي بودند که در رفتن "شاه بزرگ" پايکوبي مي کردند. تخت نشين شاهي رفت و ريشه شاهي ماند. اندکي بيشتر نپائيد که هزاران شاه با هواداران خرد و کلان خود ظاهر شدند. هر کس حرف خود را "امر" و نظرش را "مطاع" دانست و هيچکس حاضر نشد به حرف ديگري گوش کند. ميراث شوم شاهي از قلب ها سر برآورد و هزاران "شاهک" بجاي شاه رفته به نبرد با يکديگر پرداختند. همه بساط شاهي به نام "انقلاب" زنده شد و همه استيداد دير سال زير پوشش "خلق" و "مردم" و "امت" جان تازه گرفت. يک سر استبداد کوبيده شد و هزار سر تازه برآمد. و در اين هياهوي غريب، هيچکس صداي پيرمرد "بازرگان" را نشيند که گفت
ـ دشمن ما استبداد است...
استبداد نوزايي که ارابه اش "بازرگان" را کنار زد و از روي اجساد خونين همان هايي که روز "شاه رفت" در خيابانها مي رقصيدند، گذشت. و هنوز اين ارابه در گذ ر است و تا هر کدام از ما "شاهکي" هستيم، چهار چرخ تهمت، شکنجه، زندان و اعدام که ارابه استبداد را مي برد، از رفتن نحواهد ماند.
در آ ينه روزگار نيک بنگريم، اين استبداد هولناک ماست که برمي آيد و صاحبان قدرت را در هر لباس و طايفه تسخير مي کند و به هيئت مستبدي تاره در مي آورد. و مستبدان که اين همه دشنامشان مي دهيم و سرمايه هاي ملي را هزينه مي کنيم تا از ميانشان برداريم، جز "ما" نيستند. تا وقتي سخن يک ديگر را نمي شنويم، خود را قطب جهان مي دانيم، مرگ مخالف را مي طلبيم و هر که را مانند ما سخن نگفت به تهمت و افترا و گلوله به مسلخ مي بريم، شاهان کوچکي هستيم که اگر زمانه ما را بر تخت بنشاند قباي استبداد خواهيم پوشيد و شمشير جلاد را تيزتر خواهيم کرد.
*
۲۶ سال پيش در چنين روزي محمدرضاشاه پهلوي رفت، اما "شاه" نرفت.
و تا "شاه" نرود، سرزمين ايران بر زخم هاي کهنه و مهلک خود مرهمي نخواهد ديد.
یادداشت خواندنی هوشنگ اسدی را -با عنوان "هان! بشنو سرود آزادی"- در این آشفته بازار از دست نمی دهم. اولین یادداشتی که از او خواندم (شاه آمد) را بسیار دوست داشتم و در کل نگاهش را می پسندم.
برای آنها که دسترسی به فیلترشکن ندارند اینجا کپی می کنم:
هان! بشنو سروش آزادی
سست نثر"، "خفتهای است در غاری نزدیک دولتآباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بیخواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و صدا درشت کرده و با "سخافت و شناعت" از معلمی سخن رانده و او را "شیخ انقلاب فرهنگی" خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و این همه عقدهگشایی و ناخجستگی در مجلسی"، "گزافه و یاوه"، " این خفته پریشانگو"، " دروغ زنی و دریوزگی و چاپلوسی کردن و سابقه استالینی داشتن و فرصتطلبانه ژست آزادیخواهی گرفتن "، " پریشان گویای خفته"، "پریشانگوی بی خبر"، "لوث کلمات"، "خفته در غاری"، "و دروغ بر دروغ میانبارد و جهل بر جهل میتند، چون ماموری نامعذور به امید پاداشی موعود"....
این عبارات، صفات و دشنام ها از کیست؟ در متنی که سه فراز بیشتر نیست و در آغازش نویسنده خود را در طرازحافظ قرار داده است؛ این الفاظ بر زیان چه کسی جاری شده است؟ اوکه مخاطب خود را سرزنش می کند: "نزاکت و ادب مقام را نگاه نمیدارد و توهین میکند "، چه نام دارد؟
خود می نویسد: "معلمی یک قبا... سروش که متولد ۱۳۲۴ بود و جوانترین عضو ستاد. تازه از گرد راه رسیده بود و به حکم امام برای خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قرانی مزد، شبانهروزعرق شرافت میریخت."
باری نویسنده این سخنان دکتر عبدالکریم سروش است. دشمن "جامعه بسته"، آوازه گر "جامعه باز".او "فیلسوف آزادی" جامعه استبدادی ماست و سخت پایبند به "نزاکت". مکرر درمکرر درگوش ما خوانده که "دلایل قوی باید ومعنوی". ما را از روش "برادر حسین" حذر داده وتضارب آراء را شرط پایه ای جامعه آزاد دانسته است.
مخاطب دکتر سروش کیست؟ صاحب "نثر سست"، محمود دولت آبادی است. متن کامل حرف های او راهم دراینجا می توان خواند.
پیداست نویسنده ای که با "جای خالی سلوچ" و "کلیدر" و دهها اثر دیگر در ادبیات ایران جاودانه شده، خشمگین است. آدم را یاد " گل محمد" می اندازد که بر صفحات کلیدر، تا آخرین مرزهای هنرمعاصر، آزادی را فریاد می کند.
برخی قائلند که نثر او با بیهقی پهلو می زند و رمانش "کلیدر" که پایان عصر رمان کلاسیک در ایران است، برغم همه فشارها و ممنوعیت ها به چاپ بیستم نزدیک می شود.
این "خفته در غار نزدیک دولت آباد " که زاده روستائی به نام دولت آباد در خراسان است، هرگز نخفته واز بیدارترین مردمان مادرنیم قرن اخیر بوده است.در زندان شاه، در فیلم گاو، درنمایش های دهه پنجاه، همواره آزادی را فریاد کرده است، خیلی پیش ازاینکه دکتر سروش "عرقریزان بی اجر ومزد سیاستی رابه فرمان امام در ستاد انقلاب فرهنگی" آغاز کند.
در آن " غار تبعید در وطن" محمود هرگز نخفته است. در خانه ای 60 متری که هشت قفله بوده تا فرزندان انقلاب فرهنگی برای گرفتن جانش به آن راه نیابند بر میز آشپزخانه کوچکش شاهکارهای ادبیات معاصر را آفریده است. درهای دانشگاه های جهان به رویش بازنبوده ومرزها برویش گشوده. آزادی و جامعه باز را درس نداده، آن را با لحظات عمر خود نوشته است.
اگر او "دروغزن و دریوزه و چاپلوس" بود، مانندهزاران هزار- از جمله یارانی که آقای دکتر سروش نام برده اند- اکنون نگران چاپ بعدی کتابش برای تامین قوت روزانه نبود.
محمود دولت آبادی، ازهم اکنون به تاریخ ادبیات ایران پرتاب شده است. لازم نیست خود را با حافظ قیاس کند؛ یا با بیهقی بسنجد یا در کنار هدایت قرار دهد. اوجای خود را درامتداد آنها، در تاریخ دارد.
دکتر عبدالکریم سروش هم که من آرایش را بر نمی تابم، از ستون های فکری جامعه امروز ماست. همه "شناعت" انقلاب فرهنگی را هم نباید به نام او نوشت. رسیدگی به سابقه افراد فقط کار نیروهای امنیتی است. هنرمند و عالم که دو وجه اندیشه را به آدمیان عرضه می کنند، با تفکر و سیران و کهکشان رنگ ها و تفاوت ها و سلیقه ها درحال معاشقه اند. چه بسا جانبدار اصالت ماده، روزی سر بر سجاده بگذارد، یا مردی دین باور، مشتری خمخانه شود. سخت عبرت آموز است که سروش درآخرین مصاحبه اش تعریفی از شراب و زن می دهد که شاید بتوان در عشق "گل محمد" کلیدر یافتش.
محمود دولت آبادی و دکتر سروش نمایندگان دو شیوه تفکر در جامعه مایند. تا این دو، گفتمان را جانشین دشنام نکنند، تاحد هم را ندانند و به هم احترام نگذارند؛ تا جدل علمی راجانشین "شناعت سیاسی" نکنند، ما همه اندیشمندان خود را شاهان کوچکی می یابیم که فریاد آزادی سر می دهند و خنجر استبداد را تیز می کنند.
سخت غمگنیم که سروش آزادی را از هر دو طرف در الفاظی پر از کینه و انتقام جوئی می شنوم و ازخود می پرسم: اگر در ایران ما همین فردا سیاستی بیاید که هنرمندان را پیرنکند ونمیراند، محمود دولت آبادی با عبدالکریم سروش چه خواهد کرد؟ و یا اگرگفتمان نواندیشی دینی بر تخت نشست، نویسنده "قبض و بسط شریعت" چه حکمی برای خالق "کلیدر" صادر خواهد کرد؟
و سخت در این سرمای غربت بر خود می لرزم که از پس صفحات ایندو، کتاب تاثیر گذار تیغ خونریز استبداد سر برکشد. عبدالکریم به جرم مسلمانی دربه درشود و محمود به بهانه "سایقه استالینی" داشتن درخانه اش، درمیهنش زنده به گور.
محمود و عبدالکریم، من و ما و شما، ایرانیان، ردای شاهی بگذاریم و به زیر خیمه آزادی پناه بگیریم. جائی که برای همه جا هست. از زندیق و مومن، از استالینی و پوپری، از راهی میخانه تا ساکن رواق ومسجد...
منبع:
http://www.roozonline.com
شاه آمد:
http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/article/2009/may/18//-5a5b7b3c69.html
بقیه ی یادداشت های هوشنگ اسدی:
http://www.roozonline.com/persian/author/name/-823591ddcb.html

به پیشنهاد مصطفی حسنی یکی از شهروندان جوان، اقلام پوششی سبز رنگ به عنوان یکی از نمادهای حامیان مهندس موسوی در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری انتخاب شد.
در پی اعلام مهندس میرحسین موسوی کاندیدای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری مبنی بر جلوگیری از صرف هزینه های گزاف در تبلیغات انتخاباتی و نیز عدم انتشار پوسترهای غیرضرور، یکی از شهروندان که خود بانی تشکلی بنام پس کوچه های سبز نیز است، پیشنهادی مبنی بر استفاده از اقلام پوششی سبز رنگ برای حامیان مهندس موسوی به کمیته ی رسانه و تبلیغات ارائه کرد که این موضوع در کمیته بررسی و به عنوان یک روش کم هزینه که امکان استفاده از آن برای همه شهروندان وجود دارد پذیرفته شد. این نمادها شامل مچ بند، شال ، تی شرت، کیف و ... است. (http://www.ghalamnews.ir/news.aspx?id=8870)

تو رو نمی دونم، اما از بابت خودم مطمئنم که: "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟"!...
برای او و تو پناه خدا رو از خودش می خوام!
میر حسین موسوی امروز در نشست رسانه ایش که در ساختمان روزنامه ی اطلاعات برگزار شد مردی بود که با "آرامش" و "احتیاط" صحبت کرد و ...
ادامه مطلب
چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند
خوابهایی شکرین بهر تو دیده ست بهار

پ ن۱: نمی دانم چرا در لحظه ی سال تحویل به جای "یا مقلب القلوب..." چندین بار "و ذالنون اذ ذهب..." خواندم!
پ ن۲: برای همه ی دوستان و عزیزانم "آرزوهای خوب" آرزو کردم! به گمانم مهم این است که آدم بداند چه می خواهد. هر چه فکر کردم آرزویی غیر از همان برای خودم به دهنم نرسید!




